مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

203

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

نمىبوسى ؟ رستم از ايشان بترسيد و دانست كه بيدار است . درحال ، برپاى خاسته ، زمين ببوسيد و گفت : اى ملك ، آتش ، ترا يارى كند و عمر ترا دراز گرداند . غريب گفت : اى سگ پليد ، آتش ، پرستش را نشايد . كه او سود و زيان به كسى نتواند رسانيد . رستم گفت : پروردگار برحق كيست ؟ غريب گفت : پروردگار ، آنست كه زمين و آسمان بيافريد . رستم گفت : چه گويم كه از پرستندگان آن پروردگار باشم ؟ غريب گفت : بگو لا إله الا اللّه ابراهيم خليل اللّه . رستم ، شهادتين بر زبان راند و گفت : اى ملك ، بدانكه ملك شاپور قصد كشتن تو دارد و مرا با صد هزار سوار از دليران عجم بسوى تو فرستاده . چون غريب اين سخن بشنيد ، گفت : مگر پاداش من اين بود ؟ كه دختر او را خلاص داده و ننگ ازو برداشتم . خداى تعالى او را پاداش خواهد داد . ولى تو بازگو كه نام تو چيست ؟ گفت : مرا نام ، رستم ، امير لشگر ملك شاپورم . غريب گفت : اكنون امير لشگر منى . بازگو كه حالت ملكهء فخرتاج چونست ؟ رستم گفت : اى ملك ، تو زنده بمان كه او درگذشت . ملك غريب گفت : سبب مرگ او چه شد ؟ رستم گفت : اى ملك ، چون بسوى برادر خود ، عجيب رفتى ، كنيزكى از كنيزكان ملك شاپور بيامد و بملك گفت : اى ملك ، تو گفته‌اى كه ملك غريب با ملكهء فخرتاج ازدواج كند ؟ ملك گفت : بنار و نور سوگند من نگفته‌ام . پس از آن شمشير بركشيد و بنزد فخرتاج شد و به او گفت : اى پليدك ، چگونه اين بدوى را به خود راه دادى كه ترا نه مهر داده و نه از بهر تو عيشى برپا كرده . فخرتاج گفت : اى پدر ، تو او را جواز دادى . ملك گفت : بازگو كه آيا تو هنوز هم مىخواهى همسر او باشى يا نه ؟ فخرتاج خاموش شد و سر به زير افكند . درحال ، ملك بر وى حمله كرد و خواست كه او را بكشد . مادر فخرتاج ، ملك را منع كرد و به او گفت : اى ملك ، او را مكش كه بسرزنش گرفتار آئى . و لكن او را بزندان كن تا در زندان بميرد . ملك او را بزندان فرستاد . چون شب درآمد ، دو تن از خاصان را فرمود كه او را از شهر دور كنند و در رود جيحون بيفكنند و كسى را از اين ماجرى آگاه نكنند . ايشان نيز چنان كردند كه ملك بفرمود و نام فخرتاج از جهان گم